تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


امروز  

سلام
امروز تقریبا 23 ساعت پیش یکی از دوستانم به واسطه تجربیات من در رصد و نجوم و از همه مهتر داشتن تلسکوپ یک پیشنهاد کار داد.از همه مهمتر من برای اولین بار شرایطم رو گفتم و تقریبا پیشنهادش رو قبول کردم و از اونجایی که فرد محترمی هست روش حساب هم باز کردم و چندتا ایده هم به ذهنم رسید.واقعیتش خیلی منتظرش بودم که اتفاق بیفته...
بگذریم
امروز پدیده ماه برافروخته(ابر ماه) یا super moon بود دانشگاه و انجمن نجوم دانشکده ما که من هم عضوش بودم برنامه داشت.برنام

ادامه مطلب  

 

یک کویرِ نمکی هم سیرجان هست که برایم چیزی کم از بغل رسول ندارد. به همان اندازه در من شور داستان بر می‌انگیزد. ماه که کامل باشد کفه خیرآباد باشم یک رمان می‌زنم زیر بغلم وقت غروب مهتاب، برمی‌گردم. رسول یک‌بار همراه من آمد، کفه نمک. پاییز بود و جادوی شگفت‌انگیزی زمین و آسمان را در بر گرفته بود. گفت: عجب جایی! محشره! گفتم: آره بی‌نظیره... کلی داستان میشه از توی بغلش بیرون کشید... چشمهایش را ریز و درشت کرد تا بتواند فاصله‌مان را تا انتهای دیدش تخمی

ادامه مطلب  

خاطرات یک نویسنده  

۳ سال پیش بود که با هزار بدبختی راضی اش کردم تا نامه هایی که براش مینویسم رو یه کتاب کنیم تا همه ی دنیا بفهمن که چقدر دوسش دارم . امروز پنجمین جشن امضای کتاب بود . همه اومده بودن تا مخاطب نامه ها رو ببینن .  اما اون پیام داده بود که هروقت جشنت تموم شد بیا همون جای همیشگی . وقتی رسیدم ، کتاب رو برای پنجمین بار بهش هدیه دادم . یه نگاهی به جلد جدید کتاب کرد وگفت :" یعنی واقعا منو دوست داری ؟!"

ادامه مطلب  

 

این جمله رو بارها و بارها شنیدم  منو یاد اون جمله سید جمال اسدآبادی میندازه که گفته :
 به اروپا رفتم اسلام دیدم مسلمان نبود به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی اسلام ندیدم..
می خوام بگم ایراد از مسلمونی ماست نه اسلام ..
یاد دینا افتادم که یه دختر انگلیسی دو رگه بود که ماجرای مسلمون شدنش رو بارها و بارها برای ما تعریف کرده بود و تازه چند سالی می شد مسلمون شده بود اما مسلمون نه در لفظ بلکه در معنا وقتی به پوشش نگا می کردم مخصوصا وقتی می خواست بیرون

ادامه مطلب  

چشمهایم!  

 رفتم تو مطب؛ پارسال اوایل تابستون 3 - 4 بار رفته بودم پیش همین دکتر، شناخت منو، خیلیم خوب..
_ سلام خانوم، خوبین؟ اوضا احوال خوبه؟ 
من: مرسی  ممنون ، بد نیستم
_  لاغر شدین... داداش خوبن؟! دیگه مسئله ای پیش نیومده ؟ و ...
واقعا تعجب کردم  : دکتر چقد خوب یادتونه :) داداشم خوبه خداروشکر، نه دیگه مشکلی نداره و ...
_ آره، چرا یادم نباشه.. اومده بودی دنبال ام اس می گشتی تو خودت :)
با همون حال گرفتم خندم گرفت از حرفش: من نمیگشتم که، خوب علائمش بود دیگه، اذیت می ک

ادامه مطلب  

روایت من تکلیف 5  

تاریخ:15_8_1395صبح زود از خواب بلند شدم و کارامو انجام دادم .دم دمای رفتن بود-رفتن به جایی که یکی داره اول هفته هامو با یه فوق انرژی شروع میکنه ما هم نا خواسته شبیهش شدیم - تو راه رفتن به کلاس دیدم یکی داره با صدای بلند صدام میزنه ،یه فلش بکی زدم ، ای وای آهو تو چنگال شیر افتاد رفتم جلو تر که نخواد دیگه داد بزنه،یه جوری حرف میزد که خجالت زده شدم.باور کنید عرق شرم مثل ابی که از سد سراریز میشه کل صورتم رو گرفت دیگه ارزش نداره برای یه فیش حقوقی ساده این ه

ادامه مطلب  

موسیقی گیلکی : آها بگو  

می جان یاری دگوده بو قبای گالشی / یار عزیز من قبای گالشی پوشیده بود
امره بجار بومه بو زحمت بکشی " / سر شالیزار ما اومده بود و زحمت كشیده بود
می چلچرانه / وقت خوشی من هست
امشو شیمی خونه ور شیرینی خورانه  / امشب بغل خونه شما شیرینی خوران هست دل گوته منم، شو خوته منم، آفتابه او سنگینه جور گیته منم / از دلم نمیتونم بگم ،شب‌ها نمیتونم بخوابم،آفتابه آب سنگینه نمیتونم بلند كنم
چندی مه پوست وا بکنم می پرتقاله / چندتا پرتغال باید پوست بكنم!
چندی نگاه وا

ادامه مطلب  

روز پر مشغله  

چشمامو باز کردم ساعت هفت و سی و پنج دقیقه بود . خوابم میومد . اما میدونستم بخوابم دیر بیدار میشم . نشستم روی تخت . نگاش کردم که چه راحت خوابیده . انگار هیچ غمی تو دنیاش نیست . آلارم گوشی رو قبل اینکه زنگ بزنه خاموش کردم صبحانه آماده کردم . حمید رو بیدارش کردم . صبحانه خورد و آماده شد که بره . تا دم در باهاش رفتم . میخواستم ازش اجازه بگیرم برای بیرون رفتن و خرید ‌. گفتم حمید من امروز باید برم بازار . گفت خب ؟ گفتم خواستم اجازه بگیرم . گفتش برو . به همین س

ادامه مطلب  

آش ,بارون, دوتا رو مخ, گل یا پوچ  

امروز ی روز سرد و ابری و بارونی بود, تو راه برگشت از طرقبه و آش و کشک بادمجون و گل یا پوچ و پانتومیم بازی با اکیپ همیشگی (به علاوه اسما و دوستش راحیل و اون دوتا ازگل ک صبونه اومده بودن باهامون:/) تو این فکر بودم ک چی ه من شبیه آدمایی ه ک بازیچه ن؟! 
شاید چون همیشه شکستنمو پشت چهره م پنهون کردم,همیشه تو جمع خوش خنده و شیطون و پر سر و صدا بودم و هرکی دلمو شکست ب روم نیاوردم...  چیزی ک امروز اسما بهم گفت! گفت من اگه جای تو بودم اگه دختره می اومد با طرف میر

ادامه مطلب  

سکوت  

 
این همه شعر و داستان و پند حکیمانه عارفانه فیلسوفانه!! داریم پیرامون سکوت! اما باز یه چیزایی رو آدم یا شاید من تا خودم بهش نرسم به اون درکی که باید نمیرسم!.....
من تو قزوین یه روز رسما صدا نداشتم ... روز اول اجرای برنامه .... و از بهترین روزهای زندگیم بود!!... چون نمیتونستم حرف بزنم .........
الانم دو روزیه که باز مریضم ... کمتر حرف میزنم چون اصلا گلوی پر دردم اجازه بیشترشو نمیده ..... بازم عالیه ....
کلا روند این هفته ها و روزها جوری بوده که واقعا کمتر حرف میز

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1