تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


بابا  

 
چه غصه ای بالاتر از اینکه  ۹ شب به خانه زنگ بزنی و صدای بابا را بشنوی که: دارم ناهار می خورم.
بابا... بابا.‌. فکر کردن به تو و روزهای سخت و سیاهی که زندگی برایت ساخت وحشتناک است. بابا چرا من نمی توانم هیچ کاری برای کم کردن این همه سیاهی بکنم.
این شب لعنتی برایم غصه اورده. خوابم نمی برد.
خدایای مهربان دردهای بابا را بیشتر نکن.
 

ادامه مطلب  

بارون و بابا...  

داره بارون میاد و تهران شدید بارونیه..
بارون شلاقی داره میباره و از صبح هم هوا ابری بودش..
صبح ها كه پامیشم اول از پنجره بیرونو نیگاه میكنم...ابری كه میشه دلم میگیره...
دلم ابریه مثل هوای تهران...
بابا رو همیشه توو محل با هوای ابری بارونی تصور میكردم...به بابا كه فكر میكنم با یه كت قهوه ای و شلوار مشكی تصورش میكنم كه بدو بدو میدوه و پایین كتش رو با دست گرفته...
بابام،پارسال یادته چقدر برامون انار گرفتی؟دیگه واسم انار نمیخری؟سمیرا انار دوست داره ها

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام عليک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

تولد بابا بهنام  

سلام
چندوقتی بود که میخواستیم عمه رو دعوت کنیم و قرار شد بذاریم شب تولد بابا.
جمعه 26 شهریور تولد بود و ما شب جمعه مهمونی گرفتیم.
خیلی خوب بود و خوش گذشت.شما همش میگفتی پس چرا بادکنکک نیس مثل تولد من!
با مامان ایران رفتی بیرون وبرای بابا کادو خریدی.یه جوراب و یه جامدادی اردک!!!!!!!
میگیم جامدادی چرا؟میگی خودکار و کارتشو بذاره
کیک هم خودم پختم برای بابا و همه فکر کردن از بیرون گرفتم

ادامه مطلب  

شبها  

بابا  ازت دلم گرفته...از تو هم دلگیرم...چرا وقتی رفتی که بهت نیاز داشتم..چرا توی بدترین روزهای زندگیم نیستی...من احساس امنیت نمیکنم..هیچکس نمیتونه مثل تو بهم حس امنیت بده....یکی هست  ..تو میشناسی..ولی...ولی بابا اونم انداختم تو دردسر....اونم خیلی خوبه..ولی اون حسی که تو بهم میدادی رو نمیتونم تز کسی بگیرم...تو فرق داشتی با کل دنیااا..چقدر دیر فهمیدم...چطور مبتونم جبران کنم.بابااااام خسته شدم چرا نمیای دنبالم...تورو خدا بیا قبل از این که دیر بشه....تو دختر

ادامه مطلب  

روزت مبارک بابا  

بابای عزیزتر از جانم سلام..
از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
 
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
 
مرا ببخش که بزرگ شدم 
که بدون تو دوام آوردم
 
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
 
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود 
محبتت بود
 
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
 
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

33  

*من قبلا هم از انتظار حرف زده بودم ! دیگه نمی دونم چیکار کنم انتظارات ازم بره پایین ! بابا به من چه اخه ؟! ای بابا اگه گذاشتن مثل ادم زندگیمونو بکنیم ؟!
*خسته و کوفته میرسی خونه ؟!
بابا :علي ؛ توی اداره مشکلی داری ؟! 
من : کسی چیزی گفته ؟! اره خب پام درد میکنه ؛ همون مشکل همیشگی !!! کسی چیزی گفته ؟!
بابا : اینطوری استخدامت نمی کنن ! مهم نیست کی گفته فقط خواستم بدونی اینطوری استخدامت نمی کنن !
من : باشه ( توی دلم >>> کاش لااقل میپرسیدی وضع پات چطوره ؟! کاش لاا

ادامه مطلب  

کامی بابا کمکم کن  

یکی بود یکی نبود
پسر جان برو صابون بخر بیار.......
با با من صابون دوست ندارم..........شامپو بدن برات می خرم....................................
غلط کردی فقط صابون گلنار می خری می یاری............زندگی سخته.................فردا بزرگ شدی چطور می خوای  زندگی بچرخونی؟...................................
کامیار رفت.............گفت ..........یا ابلفضل رفت............................
گذشت............................اون طرفا گلنار پیدانشد............برگشت خونه..............
بابا گلنار تا دو تا چهار راه بالا و پایین نبود....................................
چی کا

ادامه مطلب  

ِیکشنبه 95/08/23  

پریشب خواب عجیبی دیدم .... جدیدا هر اتفاقی می افته بنظرم آشناست انگار قبلا خوابش دیدم ....و دیشب خوابم تعبیر شد پسر عموم مرد...
بابام با اون حالش....پسر عموم سالها بود مریض بود و خانواده اش با همه قطع ارتباط کرده بودند ماجرا طولانی و پیچیده است ...ولی پسر عموم بود یا بقول داداشی هم خونی ....خیلی سال پیش دیدمش باهاش خاطره ای هم که نداشتیم نمی دونم شاید بخاطر بابا ناراحت بودم دیشب حالم بابت این موضوع بد بود ....
داداشی بهم زنگ زد گفت که این اتفاق افتاده مر

ادامه مطلب  

17 شهریور  

سلام
17 شهریور مصادف بود با 5 امین سالگرد ازدواجمون.منو بابا سرکار بودیم و قرار شد عصر شما با عمو اینا بیاین تهران و خوش بگذرونیم.
ما بعد کار رفتیم شوش  و یکم وسیله خریدیم و دور زدیم تا حدود 8 که عمو و مامان ایران و عمه رسیدن.اول رفتیم رستوران الماس شهر و بعد یه شام مفصل و خوشمزه رفتیم سیرک پارک ارم که خیلی خوب و شاد بود.
حسابی بهمون خوش گذشت و تا اومدیم خونه ساعت3.30 بود!!!
همه ایناروهم مهمون بابا بودیم.

ادامه مطلب  

4 شنبه 95/08/12  

تو اتاق محل کارم موش یافت شده وای من خیلی می ترسم یعنی وحشتناک می ترسم اگه تو خونمون بود پامو خونه نمیذاشتم ولی اینجا باید خودداری کنم ... مدیر فروشمون دید من بیرون اتاق وایستادم امده کلی ماجرای اینکه چقدر اینجا موش داره تعریف می کنه و همیشه صدای موشا میاد ... نمی خوام ضعف نشون بدم ولی واقعا می ترسم ...
اگه بشه امروز زود برم که برم بیمارستان دیدن بابا - بابا هنوز بیمارستانه .... خدایا کمک کن ....

ادامه مطلب  

عمر دوباره  

سلام
دیروز عید غدیر بود و تعطیل.ناهار مامان ایران اومد خونمون و گفت دوشنبه هفته دیگه عروسیه افسانه اس.
عصر من رفتم ارایشگاه موهامو رنگ کنم توام باهام بودی.اما یه ربع اخر خسته شدی و زنگ زدم بابا اومد دنبالت و خداروشکر که رفتی!!!
من از ارایشگاه اومدم توشهر و کارامو انجام دادم و بابا گفت بریم سینما رفتم سانس سینما رو پرسیدم و به بابا زنگ زدم که ساعت ده سانس (ساعت20:36) و قرار شد من پیاده برم تا بابا بیاد دنبالم.اما سر چهارراه سیادت اومدم از خیابون رد

ادامه مطلب  

دادايي...  

5شنبه صبح با سمیر و نفس رفتیم پیش بابام...خلوت بود و ما راحت تر...نه سیدخندان رفتم و نه شركت..تعطیل.
رفتیم سبك شدیم و اومدیم،سمیر پیش من گریه نمیكنه و هربار كه میرفتم آب بیارم واسه مزار بابا گریه میكرد و جلوی من سكوت اما من نه...نمیتونستم دووم بیارم.
5شنبه ظهر رفتیم خونه مادرعیال،بهروز هی اصرار میكرد و هماهنگ میكردم،فهمیدم چی رو میخواد بگه..جنسیت بچه ش رو..
خونه مادری عیال كیك گرفت و خونه حاجی شیرینی گرفت...بچه دادایی پسر ه...عمو شدم..
البته بحث دختر

ادامه مطلب  

6 صبح  

دیروز که 6 صبح داشتم آماده میشدم برم سرکار یهو تلن زنگ خورد تا برسم به گوشی دلم زار راه رفت، داداشم بود با صدای خیلی درآلود و گفت بیا منو ببر بیمارستان حالم بده
بدو بدو فقط شال سرم کردم و کیف برداشتم که با سروصدا مامان و بابا هم بیدار شدن و بهشون خبر دادم و همه با هم رفتیم، من رفتم سرکار و مامان و بابا داداشم رو بردن بیمارستان و از اونجاییکه دکترا مون همشون نامردن اول تشخیص سنگ کلیه دادن ولی نزدیک ظهر گفتن آپاندیسه.
یعنی داداش بنده خدای من از سا

ادامه مطلب  

756.  

این روزها دلم بی‌شمار به کودکی‌ام نیشگون می‌زند. هوس کرده‌ام کاسه‌ای پر از توت فرنگی بردارم و روی طاقچه خانه قدیمی بنشینم و همین که توت فرنگی‌هایم را گاز می‌زنم و پاهایم در هوای اتاق، یکی در میان تاب می‌خورند، رابطه خودم و بابا را نظاره‌گر باشم. ببینم که وقتی برایم کتاب داستان می‌خواند چه شکلی بود، وقتی نوار قصه را توی ضبط می‌گذاشت، وقتی شعر یه روز یه آقا خرگوشه را با من زمزمه می‌کرد و وقتی جا به جا می‌خواندم، شعرم را اصلاح می‌کرد. ب

ادامه مطلب  

 

نه بابا حسن جانمان یکم لوس و مامانی تشریف دارن دوری بهشون نمیساخت مثکه

ادامه مطلب  

امتحان زنان  

یعنی هااااا من هر چقدر هم خونده باشم و بلد باشم اسم امتحان که میاد فراموشی میگیرم..
2-همیشه و در همه حال برای امتحان مبحث نخونده دارم...درود بر من..هیچ وقت هیییچ وقت من واسه امتحان اماده نبودم..شب امتحان بازیگوشیم گل میکنه و مجبورم تا صبح درس بخونم :/
3-بابا تشریحی دیگه چه صیغه ای بود آخه :/ ای بابا..
4-یادش به خیر من چقدر شب های امتخان می اومدم و اینجا مینوشتم...یادش به خیر..
یادمه یه بار واسه خونه حس پرواز داشتم..اولین باری که میخواستم برم خونه اخه فک

ادامه مطلب  

 

ولشکن بابا
من ک زیارت کردم
سال بعد باهم میریم ان شاء الله
فک کن از همه خاستماااا
مهم ترین حاجتمی تو��

ادامه مطلب  

پاييز  

خیلی وقت بود توو وبلاگ ننوشته بودم،حتی توی دفترچه خاطرات دستیم هم هیچی ننوشتم..
حس و حال نیست..خسته ام و سرم شلوغ از كار.
پاییز اومده...
پاییز سرد و دلگیر شروع شده و عمر مثل باد میگذره...
5شنبه پیش 8ام رفتیم بهشت زهرا..نفس رو بدم بابام ببینتش...
هوا تاریك شده بود و سمیر ازم شاكی و بچه ها هم كم و بیش...اخلاقم افتضاح به تمام معنا شده...
نفس رو چند دقیقه پیش بابا نیگه داشتیم و بعد سمیر بردش تو ماشین و من و بهنام و بهراد یه 40 دقیقه ای پیش بابا بودیم ..
بغضم ترك

ادامه مطلب  

 

من و بابا جون وقتی نامزد کردم یه آهنگی را خیلی دوست داشتیم و همیشه توی خوشی و ناراحتی همیشه اون آهنگ و گوش می دادیم و آرام بخش ما بود
حتی مامانی هم خبر داشت وقتی چند روز آهنگ را گوش نمیدادیم شاکی میشد که یه اتفاقی افتاده شما دو تا یه چیزیتون هست که دیگه این آهنگ را گوش نمیدین
الان هم سعی میکنم هر روز این آهنگ را برات بذارم تا بهش عادت کنی  وقتی دنیا اومدی با این آهنگ آروم بگیری همونطور که من و بابا جون با اون آروم میشیم

ادامه مطلب  

2 خاطره از شهيد همت  

مثل بقیه كشاورزها
 
پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج! مثل بقیه كشاورزها. نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریكند و راحت جا به جا می شوند. آن موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع كشت و درو می رفت سر زمین. اگر یك سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه كار كند. موقع درو، به گندم های لب مرز كه می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد. دلش نمی خواست محصول زمین های كناری با محصول زمین بابا جون ق

ادامه مطلب  

آنچه دیشب گذشت  

دشب خیلی حال و حوصله نداشتم داغون بودم از نوع خیلی بدش .... 
داشتم تو اتاقم فیلم نگاه می کردم و در شرف خواب بودم که دیدم یک صدای نهیبی 
می آید ..... فکر کردم کامیونی چیزیه .... چشمتون روز بد نبینه دیدم دارم میلرزم ....
بله زلزله بود ....
بسیار بسیار ترسیدم ..... قلبم انقد تند تند میزد که نگویید و نپرسییییید ..... 
بدو بدو رفتم پایین پیش مامان اینا که پیش هم باشیم ..... 
رفتم اتاقشون دیدم دارن خروپف می کنن ..... 
حالا من ! شب ! اتاق تاریک ! خروپف مادر و پدر گرامی ! بر

ادامه مطلب  

خواص درمانی بابا آدم  

بابا آدم که فیل گوش و آراقیطون نیز نامیده می شود گیاهی است علفی و دوساله که ارتفاع ساقه آن تا ۱/۵ متر می رسد. این گیاه به حالت وحشی در دشت ها و نواحی معتدل و مرطوب و سایه در اروپا و آسیا می روید. ساقه آن که شبیه پوست مار است پوشیده از کرکهای خشن و زبر است. برگهای آن بسیار بزرگ و پهن بحالت افتاده بر روی ساقه قرار دارد.رنگ برگ ها در قسمت چسبیده به ساقه سبز کم رنگ و هر چه بطرف انتهای برگ نزدیک تر می شویم تیره تر می شود.

ادامه مطلب  

داستان  

بعضی موسیقی ها هستند که در هر نسلی تکرار می شن بدونه اینکه کهنه شن بدونه اینکه ق
دیمی شن .
بارارن عزیزم احتمالا در آینده من شما وپدر در مسافرت هامون دچار مشکل خواهیم شد ..احتمالا شما همش به ما غر می زنی که عهه این چه اهنگهایی که توی ماشین می زارید د..کهنه است .قدیمه ..دوست ندارم ..عوضش کنید و به احتمال زیاد من و پدر مغلوب خواسته شما خواهیم شد .
اما می خوام برات ی داستان تعریف کنم ...
می خوام از یک کلمه برات بگم .کلمه ای به اسم تنهایی .تنهایی در کودکی فق

ادامه مطلب  

187  

فردا زیست داریم
اگه ازم نپرسید بهش میگم بپرسه...چون کلی وقت گذاشتم روش و باید حتما 20 بگیرم
وای کی حوصله گذروندن کلاس با اقای دال رو داره؟
مانتو شلوارم امادن و اتو کرده
برناممم اماده کنم
راسی بابا یه کت خرید...چارخونس...سرمه ایه...
خیلی شیکه و بهش میاد...شلوارشو مامان یه کمی تنگ کنه که تو تن قشنگتر وایسه
یه کت تک هم برا ارتین باید بخریم
من به مامان گفتم عید هیچی نمیخام بخرم...شاید فقط یه شال خریدم
مامان گف وا!چه حرفامگه میشه چیزی نخری؟
گفتم من عید نم

ادامه مطلب  

منصور...  

15 آبان 1395
امروز شنبه س و من مچاله و خسته ام...
شنبه تا 4شنبه كه سركار هستم البته بعضی روزها رو میرم پای پروژه گود كه اكبر با چند نفر شریك شدن و اوایل كارشناس قنات و اجرا بودم و الان شدم مسئول كنترل پروژه گود و پایدارسازی دیواره های گود برج 35 طبقه...
بعدظهر میرم پای گود(میپیچم به بازی) و غروب برمیگردم شركت و كارهارو جمع میكنم و 8 به بعد خونه ام..
این 5شنبه نفس رو بردیم خونه مامان بزرگهاش...تا غروب خونه مادر عیال و غروب تا ساعت 12 خونه حاجی بودیم...
جمعه ص

ادامه مطلب  

اولین پست 95  

سلام بابای خوبم
چهارمین عید هم بدون تو گذشت
پنجمین سالگرد رفتنت هم گذشت
خیلی وقت است که سال نو دیگر برایم معنایی ندارد..
از عید و سال نو خیلی وقت است متنفرم بابا
همه چیز تو را بیادم می اندازد..
و نبودنت داغ دلم را هر لحظه تازه میکند..
این دوماه خیلی مناسبتها هست
اما وقتی تو نیستی چه فایده
اسفندماه سالگرد ازدواجم.سال نو. روز زن. تولدم. روز مرد. سالگرد عقدم..
همه چیز بدون تو فقط میگذرد
بدون هیچ دلخوشیی فقط میگذرد..
اسفند که میشود دلهره میگیرم
فروردی

ادامه مطلب  

 

‎دیروز هم خونه خاله بانو. طبق معمول دم رفتن شكم بچا كار كرد و نهایتا باز دیر شد، هر چند بماند كه نادی هم چمدون خریدای دوستش برا مغازش رو كه داده بود دستش كه توی بار خودش بیاره كه بعد ازش بگیره رو یادش رفت بیاره و یه برگشت به خونه اضاف شد بهمون و داداشه هم توی راه كار داشت و یه توقف... ولی كلا هی تلفن روی تلفن مامانه كه اینا میخوان غذا بخورن! (از صبح رفته بود كمك خاله) از اون ور هم هی غرغر بابا! دیگه من كلا با اعصاب تعطیل رفتم!‎اونجا هم علي بچه محبوب

ادامه مطلب  

روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

شعر:اصغراسلامی مشکنانی  

 
 
جوانان بنی هاشم بیائید
علي را بر در خیمه رسانید
 
 
الا ای شیر میدانم علي جان
الا آرامش جانم علي جان
 
 
بگو بابا اذان وقت نماز است
بگو که لحظه ی راز ونیاز است
 
 
علي ِ خوش قد وبالا کجایی
چرا بابا به نزدم تو نیایی
 
 
بیا ای شبه پیغمبر برمن
بیا ای مونس وای یاور من
 
 
خرامان رفتی وخاموش گشتی
به تیر ونیزه هم آغوش گشتی
 
 
خبر بر اُم لیلا چون رسانید
برای لحظه ای نزدش بمانید
 
 
ببین بابا شده عمه پریشان
 چه گویم من علي با جمله خویشان
 
بااقتباس از

ادامه مطلب  

جشن تولد مامانی  

سلام دخترم
دیشب برای مامانی جشن تولد گرفتیم. کلی به همه ما خوش گذشت. مامانی 33 سال رو تموم کرد و رفت توی 34 سال. بابا بزرگ و مامان بزرگ و دایی رضا چهار دست بشقاب آرکوپال خریدن تا سرویس ما کامل بشه. دایی امیر و گلشن و متین هم یه دستگاه بخور سرد گرفتن. خیلی هدیه های اونها برای ما عالی هستند. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم که یکیش رو برات گذاشتم.
 
پنجشنبه 95/08/20 رفته بودیم نمایشگاهی که دایی امیر هم توش غرفه داشت. دایی یه ایده خیلی خوب داره که اگه اجرا بشه خیلی

ادامه مطلب  

 

اصلا خاک بر سر این استاد و این دانشگاه این زندگی و این وضعیت مالی خودم.
بابا!د اخه الان ادم باید بزنه بره یه کوهی جنگلی جایی...
بره وسط دارو درختا... بره تو برگا... بره کوه از سرما سگ لرز بزنه و اتیش درست کنه و سیب زمینی بزاره لای اتیش...
ای خاک بر سر 22 سالگی بی ماشینی و بی پولی...
ای خاک بر سر استاد میانترم بگیر!
ازت متنفرم خوابگااااااااااه!
ازت بدم میااااااد!

ادامه مطلب  

خوشبختی  

خوشبختی گاهی،آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش،که حسش نمیکنیم،چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود،دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن،خوشبختی بود،خنده های کودکیهامان،شیطنت ها،آهنگ های نوجووانیمان،خوشبختی بود،اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم،چای را به غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است، سرد یا داغ است،زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم،گفتند ساکت، مردم خوابیده اند و ما، غر غر کردیم و توپمان را مح

ادامه مطلب  

توجه :  

نشانه ها و ترکیب ها را در برگه هایی جداگانه بنویسید . در اختیار دانش آموزان قرار دهید تا خود عزیزانمان با در کنار هم قرار دادن آن ها کلمه بسازند.
آ   ا   بـ   ب    اَ    َ    د   مـ   م   سـ    س   با   بـَ   دا  دَ   ما  مـَ   سا   سـَ 
حالا با انتخاب مناسب کلمه بسازند.مثلا : کارت     با + دا + م = بادام
یا با کنار هم قرار دادن کلمات جمله بسازند. مثلا : بابا + با + اَسب + آمَد=بابا با اَسب آمَد.
نقطه آخر جمله فراموش نشود.
لطفا فقط خود دانش آموزان انجام د

ادامه مطلب  

دادايي...  

یكشنبه پیش بهروز بهم زنگ زد و وسط صحبتهاش بغضش تركید..
جنین 4.5 ماهه مشكل قبلی داشت و باید سقط میشد،دنبال كارهای بیمارستان و پزشكی قانونی بودن و اوضاعشون خراب بود.
شانس ما این بوده و حرفی واسه گفتن ندارم..
زورش كردم بیان پیشمون و خودم هم ناراحت بود،به سمیر هم گفتم ،باید بهش زودتر میگفتم چون هیچكس خبر نداشت و بغض سمیر هم تركید...ای خدا...
دوشنبه هم دنبال پزسكی قانونی و بیمارستان رجای و شوش بودن و تایید رو دادن و از سه شنبه صبح لیلا رو بردن بیمارستا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1